X
تبلیغات
نماشا
رایتل

.... ارشد هوش مصنوعی ....

..:::مث تمبر به هدفی که داری بچسب:::..سال ۱۳۹۵ سال برآورده شدن آرزوها.... علم،پناه و عزت و راهنماست.امام علی(ع)

خاطره نویس...

پارت وان(Part One):

----------

جلسه دوم زبانکده انقد بابا دم در با ماشین بوق بوق کرد ک هول هولی وسایلو پرت کردم تو کیفم و بدو سمت ماشین...

توماشین متوجه شدم مدادمو جا گذاشتم خودکار داشتم اما من عادت ندارم با خودکار بنویسم بد جور وابسته ی این مداد نوکی ها(اتود)شدم...

دیرم شده بود نمیتونستم قبل زبانکده برم یه نوشت افزاری...

بدو از پله های زبانکده بالا رفتم یهویی چشم خورد ب ویترین قشنگی ک کنار میز منشی بود...

با منشی سلام و علیکی کردم و نگاهی ب ویترین زیبا انداختم...

پر بود از گیر و کِش مو و دستبند و گردنبند خوشکل دخترونه و بچه گانه...

یکم تعجب کردم...یهو....

یهو چِشَم خورد ب چند بسته مداد نوکی خوشکل و شیک...

با خودم گفتم وسط این وسایل بچه گونه این مدادا چیه؟!

خب...

ذوق کردم تا مدادا رو دیدم ب منشی گفتم یکیشو در بیاره ببینم...

رنگ سبزش رو در آورد ... نگاش کردم همینکه میخاستم پولو از تو کیفم دربیارم صدایی شنیدم...

های مریم!

برگشتم دیدم استادمه...منم گفتم :  های!

بعد...برگشتم سمت منشی ک پول مدادو باهاش حساب کنم در حین صحبتای من با منشی(منشی هم کلی متعجب )

استاد اومد نزدیکم...با خنده گفت:مریم جان چیزی شده؟

منم گفتم:نه استاد!ازاین مداد خوشم اومده میخام با خانم.... حساب کنم!

استاد زد زیر خنده و ب دنبالش خانم منشی

استاد گفت:مریم جان فکر کردی ما اینجا کار و کاسبی راه انداختیم

منم سرخ شدم، سبز شدم، آبی شدم...در کل رنگین کمان شدم

تازه متوجه شدم این ویترین واسه جوایز بچه های کوچیک زبانکده س...یعنی برا تشویقشون بهشون ازاین ویترین جایزه میدن اصلا فروشی نیست

با شرمندگی  فقط تونستم بگم: آیم سُوری!!!مداد و پس دادم اما استاد گفت اگه مداد رو بر نداری ناراحت میشم...

گفت: این مداد رو ببر یادگاری از طرف من

خیلی استادمو دوس دارم(قبلاً هم گفتم)مهربونه و با معلومات....در ضمن هم نام خودمه

مریم ها همه گلن

--------------------


پارت تو(Part Two):

-----------

روز چهار شنبه هفته گذشته کلی زبانکده خوش گذشت...

قبلاً تو پستی ک در مورد مقاله آی اس آی نوشتم گفتم که یه دوست پیدا کردم ک بهم قول داده تو این زمینه کمکم کنه...این دوستم هم اسمش مریمه

میدونستم تاحالا چهارتا مقاله آی اس آی برا نشریات آمریکایی فرستاده اما فک میکردم دانشجوی ارشد (تربیت بدنی)باشه ترم آخری...

تازه روز 4شنبه متوجه شدم چند سال پیش درسش تموم شده حدود 5سال سابقه تدریس داره....چند سالشو دانشگاه چمران تدریس کرده!!!

تا استاد بیاد کلی دراین زمینه حرف زدیم...

بهش گفتم:نمیخای برای دکترای خارج کشورت اقدام کنی؟؟؟

با یه نارحتی برگشت نگام کرد،گفت:دست رو دلم نزار مریم!!!

بعد بایه حالت جدی گفت:نبینم ازدواج کنیا!!!(اونجا بابام رو کم داشتم ک بهش بگه:دختر من همینجورش نزده میرقصه تو دیگه براش ساز و دُهُل نزن لطفاً)

اینو ک گفت زدم زیر خنده...گفت:شوخی نمیکنم درستو بخون بعد ازدواج کن

گفتم مگه شوهرت با رفتنت مشکل داره؟

گفت:نه!من مشکل دارم...اون کارش جوریه نمیتونه باهام بیاد منم مجبورم بمونم نمیشه تنهاش بزارم برم آی جاناینم از مشکلات متاهلی!!

یهو گفت:مریمممممممم!!!انقد دلم میسوزه نمیتونم برا مسابقات المپیک برم انگلیس

انقد خندیدم ک داشتم میمردم

نمیدونم چرا خنده م گرفت....

ولی حق داشت،رشته ی تربیت بدنی بود و عشق ورزش

منم بودم دلم میسوخت....

منم هرساله اوایل ژانویه با شروع نمایشگاه CES دلم پر میکشه اونجا

بگذریم....

در همین حین استاد وارد شد با چهره خندان و زیباش...

بعداز احوال پرسی انگلیسی شروع کرد ب مرور درس گذشته...

همینکه داشتیم جواب میدادیم یهو گفت:بچه ها!!!صبر کنید قبوله یه مسابقه لغت بزاریم؟؟؟

اینجوریکه از همه خانما و آقایون لغت پرسیده میشه و هرکی جواب نده از دور خارج میشه و انقد پرسیده میشه تا یکی تنها بمونه...

در ضمن  اونیکه آخر میمونه بهش جایزه میده...اگه گفتید چی؟

استاد خودشم حواسش نبود....گفت هرکی برنده بشه بهش یه کِش موی قشنگ میدم

ما مردیم از خنده....استاد با خنده ی ما متوجه آقایون کلاس شد...

جالبه یه آقا برنده شه اونم کِش مو جایزه ببره

----------------------------

پارت تری(Part Three):

--------------

همون روز چهارشنبه بعد گفتن گرامر استاد چند تا تست تافل رو داد ک حل کنیم...

.

.

.

از بدی های پشت کنکوری یکیش ابتلای تدریجی ب آلزایمر،مشکلات تدریجی بینایی و مشکلات تدریجی شنوایی(اینو 4شنبه متوجه شدم)

بعد از اتمام زمان داده شده...استاد شرو کرد به حل تستا!!!

تست اول رو من و مریم اشتباه زدیم یعنی استدلالمون برا اون تست درست نبود پس اشتباه شد

استاد جوابشو داد منم با توجه ب چیزی ک شنیدم جوابو نوشتم...همینکه نوشتم حس کردم جواب اشتباهه...

ب استاد گفتم اگه براشون مقدوره دوباره توضیح بدن...آخه مریم دوستم هم نظرش مث من بود...

استاد توضیح داد اما من هنو گیج بودم...

برگشتم سمت مریم بهش گفتم:اگه جواب مصدر با to باشه پس کو فعل جمله؟؟؟؟؟؟؟

مریم هم نگاهی انداخت به جمله گفت:درست میگی...گف من روم نمیشه تو ب استاد بگو!!!

منم پر رو پرو برگشتم ب استاد گفتم...

استاد حالا نخنده پس کی بخنده...

گف مریم حالا متوجه شدم گیر کارت کجاس...من برا جواب گفتم: took نه  to take

واقعا نمیدونم تو فکر چی بودم اون لحظه ک جوابو اشتباه متوجه شدم!!!!

مریمو میگی از خنده اشک تو چشاش جم شده بود...گفت مریم دیگه از رو دستت نگا نمیکنم

برگشتنی ب بابا گفتم خواهشا این دخترت رو ببر یه چک آپ کامل

-----------------------------------

پ.ن.1:

شهادت باب الحوائج موسی بن جعفر (ع)،پدر بزرگوار امام رئوف رو خدمت تمامی دوستان بزرگوار تسلیت عرض میکنم...

------------------------------------

پ.ن.2:

یادش بخیر سال 88 همچین شبی حرم امام رضا بودم...وای ک چقد دلم هوای گنبد طلاییشو کرده...بایستم و زل بزنم ب گنبدش و هیچی نگم و فقط سکوت....آخه آقا خودش طلبیده و کل حرفای دلمو از حفظه...سکوت کنی ببینی آقات چی بهت میگه...السلام علیک یا ضامن آهو(ع)

-------------------------------------

پ.ن.3:

وای چقد خوشحال شدم...الان با یه سایت آشنا شدم در زمینه یادگیری برنامه نویسی تحت وب...

دوستایی ک مث من عاشق برنامه نویسی تحت وب هستن سری ب این سایت بزنن...عالیه

!educate yourself

خداییش لینکای سمت چپش رو نگاهی بندازید .... کیف نمیکنید؟؟؟؟

رو هرکدوم دوس دارید کلیک کنید

-----------------------

پ.ن.4:

ظهری آبجی کوچیکه بهم اس داده و نوشته:

آجی برا شام میام خونتون!هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

-----------------------

پ.ن.5:

وقتی بیرون میرم...لابلای جمعیت...همش حس میکنم تو رو میبینم...یعنی؟؟؟

یعنی تو هم میگی خیالاتی شدم؟دیوونه شدم؟...

نمیدونی دیوونگی چه عالمی داره...همش خودم هستم و تو

------------------------

[ 26 - خرداد‌ماه - 1391 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ MA ]

[ 23 نظر ]