X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

.... ارشد هوش مصنوعی ....

..:::مث تمبر به هدفی که داری بچسب:::..سال ۱۳۹۵ سال برآورده شدن آرزوها.... علم،پناه و عزت و راهنماست.امام علی(ع)

فارغ التحصیلی اونم از نوع آزاد...

با سلام 

مثلا امروز روز فارغ التحصیلی من از دانشگاه آزاد بود...خدایا!تورو به حق آبرودارای درگاهت تا زنده ام دیگه گذرم به دانشگاه آزاد نیفته...آمــــــــــــــــــــــــــــــین!  

کل وقایع امروز(اینا رو مینویسم برای یادگاری،درس عبرتی باشد برای آیندگان!): 

صبح ساعت 7 و نیم خونه رو به مقصد دانشگاه ترک کردم تومسیر وقتی به پلیس راه رسیدیم برعکس همه ی روزا انقد شلوغ و بگیر و ببند بود که...بعد که راننده مدارک و تحویل داد و حرکت کرد گفت:چنددقیقه پیش همینجا نزدیک پلیس راه یکی از ماشینای ترمینال با یه ماشین نیسان تصادف کرده که 10 یا 13 تا کشته داشته...یه نیسان با 10 تا سرنشین عقب که همه جوون یا کم سن و سال بودن که میخواستن برن کارگری رو زمینهای کشاورزی...هر10تا به همراه راننده در دم جان دادن... خداااااااااااااااااااااااااااااا!

رسیدم دانشگاه یه راست رفتم ساختمون رفاهی قسمت فارغ التحصیلی.خانمه گفت نگاه کن ببین اسمت تو دفتر هست یا نه؟!شاید 10 بار نگاه کردم ولی خبری از اسم من نبود...گفت:برو از آموزشتون بپرس ببین مدارکت رو واسه ما فرستاده یا نه؟! 

تو مسیر که میرفتم آموزش همش فکر میکردم چرا انقد مسئولا بی فکر ؟!اواخر اردیبهشت که واسه کارای فارغ التحصیلی رفتم آموزش گفت:برو یه هفته دیگه بیا (یعنی خیلی بشه هفته اول خرداد باید مدارک منو فرستاده باشه)امروز 11تیرماه بود و ....رسیدم آموزش ،مسئول آموزش گفت:هفتم فرستادم(ولی من مطمئنم گفت:7/3فرستادم!)برگشتم قسمت فارغ التحصیلی بهش حرف آموزشو گفتم گفت:برو به اون آقاهه بگو! 

سلامی و عرض ادبی به اون آقاهه گفتیم و موضوعو بهشون گفتم.نگاه کرد و گفت:7تیرماه مدارکت ارسال شده و برگ تسویه حسابت آماده نیست.برو آخر هفته بیا!چشام چار تا شد.بهش گفتم:من دوباره دارم میام و سرکاریه.تو این گرما از یه شهر دیگه میام بخدا سخته برم و یه روز دیگه بیام.گفت:به من ربطی نداره برو آخر هفته.هیچی برگشتم تو مسیر یهو شنیدم یکی صدام میکنه.خانم.....!برگشتم دیدم همون آقاهه بود،نگاهی به ساعتش کرد گفت:برو ساعت 11 بیا کارتو انجام میدم.حالا ساعت چند بود؟15 دقیقه مونده تا 9!!! 

تا ساعت 11 وقت بود تا برم استاد راهنمامو ببینمو و پایان نامه مو امضا بزنه و بدم گروه مهر کنه.استاد گفته بود که 9 تو دانشگاهه ولی حدود 9:30رسیدن دانشگاه.رفتیم اتاق اساتید و چشمتون روز بد نبینه هنوز چندثانیه نگذشته بود که استادا و دانشجوها ریختن تو اتاق...مدیرگروه ها و موقع انتخاب واحد و اعتراض نمرات و ...ووووووووووای که چه خبر بود تو اتاق!پایان نامه مو مهر و امضا کردم و برگشتم سمت ساختمون رفاهی! 

نه سلف باز بود نه نماز خونه و نه هیچ کلاسی!به نظر شما تو این هوای گرم یه دانشجو که از شهردیگه اومده و علافی داره بره کجا بشینه؟؟؟؟؟؟؟ 

از تشنگی داشتم هلاک میشدم رفتم فروشگاه یه آب معدنی و رانی خریدم و بیرون تو محوطه ساختمون امام نشستم...خدااااااااا!ساعت 10 بود و یه ساعت دیگه چیکار میکردم؟ 

تو این یه ساعت:هم به دانشجوهای نابلد راه نشون میدادم و آدرس میدادم و هم گذر دانشجوهارو نگاه میکردم...وای که تو دلم چقد به این دانشجوها خندیدم...برای وقت گذرونی با موبایلم چرخی تو اینترنتم زدم تا شد 15 دقیقه به 11...برگه رو گرفتم و پیش به سوی امضا گرفتن!!!!!! 

آموزش امضا زد و گفت:بعدکارام برم فرمهای ارشد بدون کنکورمو پر کنم و تحویل فارغ التحصیلی بدم(خیر سرم!مگه مخم عیب بر داشته دوباره برم آزاددددددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟) 

امضای بعد کتابخونه و تحویل پایان نامه م به کتابخونه... 

وای نوبت امور مالی شد...مطمئن بودم که بدهی ندارم و زود امضا میگیرم....چشمت روز بد نبینه که امور مالی غوغا بود.فرمو تحویل آقای ...دادم و منتظر شدم صدام کنه.بعد 15 دقیقه  گفت:خانم.....!گفتم:بله!...گفت:بدهی داری!!!!!وووووووووووووووووووووووووای!بدهی؟اونم من که همیشه به موقع پولامو کامل دادم؟بهش گفتم:امکان نداره!گفت:حاضری قسم بخوری؟گفتم:آره! 

خلاصه از وضعیت مالی ما پرینت گرفت و گفت:50 هزار تومن و خرده ای بدهی داری.... 

شک ندارم که کل پولو ترم آخر دادم.حتی یادمه با شیوا که رفتم امور مالی (آخر ترم)بهش گفتم بدهیمو بگو میخوام پرداخت کنم تا امتحانا شروع نشده.رو یه برگه ی کوچیک نوشت:412530تومن (که من رندش کردم و 413000تومن واریز کردم).اینترنتی پولو واریز کردمو و حتی نیمه ی اردیبهشت بعد اینکه نمره پایان نامه مو استاد وارد کرد وضعیت مالیمو چک کردم باور کنید بستانکار بودم... 

به مسئول آموزش گفتم:چطور من بدهی داشتم و شما کارت ورود به جلسه بهم دادید؟گفت:الهامات غیبی

مخم سوت میکشید...در عرض 5 دقیقه شوهر خواهرمو گفتم از حساب بابا اینترنتی پولو واریز کرد و امضارو گرفتیم و رفتیم سمت صندوق رفاهی... (بماند که مسئول امورمالی دوباره شاکی شدکه چرا 51 هزار واریز کردم و بستانکار شدم؟!بهش گفتم:تورخدا امضا بزن برم باقیش بمونه برا خودتون!!!)

صندوق رفاهی که رسیدم ساعت 10 دقیقه مونده به 12 بود!برگه رو که تحویل دادم خانمه گفت:برو ساعت 2 به بعد بیا!اشکام تو چشام جمع شده بود...گفتم:خانم من از الان تا ساعت 2 تو این گرما کجا برم؟!نماز خونه 1:20 باز میکنه موقع اذون!گفت به من ربطی نداره برو فردا صبح اول وقت بیا!!!خداااااااااااااااااااااااا! 

بماند که چی شد...ساعت 2 رفتم صندوق رفاهی هنوز برگه ی من سرجاش بود و هیچ برگی رسیدگی نشده بود....خانمه گفت:منتظر باش تا نوبتت بشه...انقد بیحال بودم که نمیتونستم دادم بزنم سرش که مگه مردم مسخره ی  شمان؟!بعد 2 ساعت اومدم بازم صبر کنم که چی بشه؟!بعد 20 دقیقه امضا شد و امضاها تموم...رفتم قسمت فارغ التحصیلی برای تحویل برگ تسویه حساب و تحویل گواهی موقت مدرک کارشناسیم! 

انقد خوشحال بودم که دیگه تموممممممممممممممم.... 

--- صبر کن! مریم از این شانسا نداره!!!---  

برگ تسویه رو تحویل دادم و خانمه یه دفتر دیگه داد گفت: ببین اسمت اینجا هست؟خداااااااااااااا!اسم همه ی بچه ها بود غیر اسم من! 

خانمه گفت:برو یک یا دو هفته دیگه بیا تا مدرکت آماده شه... 

ساعت 3 بودم دست از پا دراز تر رفتم آموزش لااقل کارای ارشد بدون کنکورمو انجام بدم(فقط بخاطر اصرارای بابام که کچلم کرد که کارای ارشد بدون کنکورتو انجام بدی و برگردی!!!) 

فرما رو از مسئول آموزش تحویل گرفتم گفت:برو دبیرخونه یه بار دیگه واست این فرما رو تایپ و پرینت بگیره....بعد پرینت رفتم واسه امضا!آقای ...میخواست امضا بزنه نگاه کرد گفت:معدلت رو کم وارد کرده برو بده درستش کنه...دوباره رفتم و گفت:برو دبیرخونه دوباره تایپ و پرینت.... 

میخواستم وسط آموزش بشینم و جیغ بزنم از این همه مسخره بازی....مسئول واسه خودش نشسته زیر کولر و عین خیالش نیست دانشجو بیچاره... 

---- 

نمیدونم بگم لعنت بر کی؟...مشکل دانشگاه آزاد نیست.همه ی دانشگاه های پولی چه غیرانتفاعی چه علمی کاربردی و پیام نور وآزاد همه شون همینجور بی نظمن! 

دانشگاه دولتی انقد بی نظم نیست...بخدا خواهرم دانشگاه دولتی بود و ترم آخرش مونده بود که بخاطر بدنیااومدن دخترش نتونست بره دانشگاه...خداشاهده 3 سال دنبال ترم آخرش نرفت...بعد 3 سال که رفت تو یه روز کاراشو انجام داد و خداشاهده همین برگ تسویه حساب رو تو چند ساعت کامل کرد و با گواهی موقتش برگشت خونه...تصور کن اگه دانشگاه آزاد بود؟؟؟؟بعد 3 سال مطمئن باش اثری از پرونده ت نبود،منکر این میشدن که تو اینجا درس خوندی و دانشجوی این دانشگاه بودی.... 

---- 

خلاصه کارای ما تموم ولی با برگه ها و بدون گواهی برگشتم خونه!!!!! 

از درس و زندگیم عقب افتادم...یه اعصاب خراب برام مونده و ...به قول یه استادی که میگفت:اینجا دانشگاه رفتن اشتباه محضه!!!انواع بیماری های اعصاب و روان رو تجربه میکنی! 

=== 

ایشالله این شرایط برا هیچکی پیش نیاد حتی دشمنم! 


 پ.ن.۱: 

ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم... 

او به ظاهر گشت عاشق.... 

ما به معنا سوختیم...

[ 11 - تیر‌ماه - 1390 ] [ 10:34 ب.ظ ] [ MA ]

[ 11 نظر ]