X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

.... ارشد هوش مصنوعی ....

..:::مث تمبر به هدفی که داری بچسب:::..سال ۱۳۹۵ سال برآورده شدن آرزوها.... علم،پناه و عزت و راهنماست.امام علی(ع)

روزهای رفته و یادهای مانده...

با سلام 

الان داشتم با خودم فکر میکردم روز اولی که رفتم خوابگاه دقیق کدوم یک از بچه ها تو اتاق بودن؟ اصلا چی از اون خوابگاه و اون روزا یادم مونده؟!  

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

مهرماه سال۸۴: 

وقتی اومدم تو اتاق همه ی بچه ها اومده بودن چون روز بعدش شنبه بود و همه باید میرفتن دانشگاه....مریم و مونا از آبادان،زیبا از ایذه،فرزانه و مینا از شوشتر،ژاله از مسجد سلیمان،زهرا خانم از شیراز،فاطمه خانم از تهران و پریسا گلی از دزفول و من از....! 

یه اتاق شلوغ ولی با صفا و بزرگ... 

خواهرم وقتی میخواست بره به بچه های اتاق گفت: مریم رو دست شما میسپارم...الان که یادم اومد خنده م گرفت....آخه سردسته ی اون قوم من بودم 

اتاق جفتی ما 10 نفره بود که 9 نفرشون شیرازی بودن..سال بالایی بودن و باهاشون کاری نداشتیم.فقط یه خاطره از یکیشون یادم میاد: 

آشپزخونه ی خوابگاه بزرگ بود و کف اون وحشتناک لیز...  اگه یکی حواسشو نمیداد با کله میخورد زمین.یه روز راضیه از بچه های اتاق شیرازی ها میخواست برنجش رو آبکش کنه،یه دستگیره ی دوقلو داشت همینکه خواست قبلمه رو از روی اجاق برداره دستگیره از پایین به شیر اجاق گاز گیر کرد و برگشت سمت راضیه...اینجا بود که کف لیز آشپز خونه بداد بچه ها رسید چون اگه اون لحظه راضیه لیز نمیخورد قابلمه ی بزرگ برنج که برای 9 نفر بار گذاشته شده بود میریخت رو راضیه و ....ولی از اون حادثه فقط دست چپ راضیه کامل سوخت که با داروها و مراقبتهای مداوم راضیه خوب خوب شد و یه کوچولو جاش موند...  

یکی دیگه از اتاقای خوابگاه بچه های شهرهای بهبهان و دزفول و اندیمشک بودن و یکی دیگه از اتاقا کامل بچه های تهران بودن و یکی دیگه از اتاقا بچه های اصفهان و یاسوج و اراک و الیگودرز بودن و یه اتاق کوچولو طبقه ی بالای ساختمون ویلایی خوئابگاه بود که سه نفر اونجا بودن و فقط یکشیون یادم میاد که عمران میخوندو دزفولی بود و چند بار تو دانشگاه خودمون دیدمش.... 

در طول دوران کاردانی دو خوابگاه عوض کردم که تو هردوتاشون بچه های اتاق ما تابلو بودن..هم مثبت بودیم و هم شلوغ و هم درسخون...چقد از خود راضی!!!!!!!!!!!!!!! 

ترم اول خیلی بهم سخت گذشت تا با بچه های اتاق خو بگیرم آخه من یه عادت بدی که داشتم این بود که از ساعت 11 یا 12 شب شروع به درس خوندن میکردم تا نماز صبح...ولی از شانس من مریم و مونا که ساعت 11مسواک میزدن و بعدش لالا...ژاله و فرزانه انگاری مرغ بودن و از ساعت 9 خواب بودن...همیشه بهشون میگفتم :شما از ساعت 9 میخوابید چقد خواب میبینید خوشبحالتون...به دلم مونده یه بار کمتر از ساعت 12 یا یک شب بخوابم...ببینید من چی کشیدم که اینا از ساعت 12 خاموشی رو میزدن 

خدا خیر بده پریسا رو که از همون اول پا به پای من شب زنده داری رو شروع کرد ولی بعضی شبا رفیق نیمه راه میشد و خوابش میبرد... 

یادم میاد یه شب خودم تنها تو هال ساختمون با یه چراغ داشتم درس میخوندم...درس که نه، داشتم مشق مینوشتم آخه استاد ریاضی بهمون 10 تا فرمول انتگرال اونم انتگرال نسبتهای مثلثاتی داده بود و گفته بود از هرکدوم 100 تا مثال بزنید و با خودتون بیارید...منم عشق انتگرال و نسبتهای مثلثاتی! 

به بچه ها گفتم بخوابید من تا صبح جورش میکنم فقط ازشون خواستم یکیشون بیدار بمونه که تنهایی نترسم ولی همشون تا یاعت 2 خوابشون برد...چشمتون روز بد نبینه سرپرست خوابگاه یه پیرزن مهربون ولی عصبی یزدی بود(قربون لهجه ی شیرینش،چقد دلم واسش تنگ شده،دلم میخواست میدیدمش و یه بوسه بر دستان پیرش میزدم)... 

خب از بحث دور نشیم.... 

ساعت 2 و نیم بود که خانم سرپرست اومد بالای سرم از ترس داشتم میمردم آخه از ساعت 12 به بعد خاموشی مطلق بود و من خلاف قانون چراغ هال رو روشن گذاشته بودم...با عصبانیت چراغ و خاموش کرد و رفت.منم روشنش کردم..10 دقیقه بعد دوباره اومد و خاموشش کرد و بازم من روشنش کردم...حدود ساعت 3 و نیم بود که اومد بالای سرم و گفت اگه نری بخوابی برق رو از کنتور قطع میکنم و ...هرچی قربون صدقه ش رفتم و از خواستم لااقل بزاره بشینم کف گلخونه و با چراغ کوچیک اون درسمو بخونم اجازه نداد... 

اشکام تو چشام جمع شده بود ... 

با عصبانیت نگاش کردم و اثاثمو جمع کردم ورفتم تو اتاق و نیم ساعت با چراغ مطالعه تو اتاق کارموانجام دادم و بعد رفتم رو تختم...تا خود صبح گریه کردم... 

صبح زود زنگ زدم به بابام و کل ماجرا رو بهش گفتم.بابا هم که کامل منو میشناخت مفصل با سرپرست صحبت کرد و ...ولی تا چند روز با سرپرستی حرف نزدم... 

چقد کافر بودم... 

عزیزم سر پرست پیر خوابگامون! یه بار سرماخورده بودم وخیلی بدحال بودم تو حیاط بساط آش گذاشته بود و وقتی میخواستم برم دانشگاه یواش بهم گفت: سریع برگرد یه کاسه آش خوشمزه برات میزارم تا برگردی بخوری و خوب شی ولی به کسی نگو(ولی من به بچه های اتاق گفتم: ضررش این بود که فقط یه قاشق گیر خودم اومد)... 

اتاق سرپرستی یه اتاق کوچیک تو حیاط خوابگاه بود که همونجا با دخترش زندگی میکرد و مواد غدایی مورد نیاز بچه ها رو هم بعضی وقتا برای فروش میاورد... 

ای خدا ! دلم میخواست الان میرفتم اهواز ، همون خونه ی ویلایی باصفا با باغچه ی سرسبزش...چقد تو حیاط این خوابگاه قدم زدم...  

--- بقیه خاطرات این خوابگاه بمونه برای بعد....تا بعد 


 پ.ن.۱: 

گاهی وقتا آدم باید خودشو بزنه به دیوونگی ؛ اون وقت هیچکس هیچ کاری بهش نداره ... اونوقت میتونی راحت بخندی ؛ از ته دل
راحت گریه کنی ؛ از عمق جان
راحت فریاد بزنی ؛ با تمام وجود
...
به گمانم حجمی که بدی های دنیا برایم اشغال کرده ، بیشتر از حجم خوبی های آن است ...
حجم بدی های دنیا > حجم خوبی های دنیا ...
وقتی نتونی خیلی از روزهای گذشته رو از خاطرت محو کنی ، چه طوری میتونی به حال بیندشی، به حال فکر کنی و در زمان جاری شوی . . . ؟!!
من جاهلم به خود . . .

پ.ن.۲: 

بخودم قول دادم بجنگم اون واسه بُرد...از هیچ چیز و هیچکس جز خدا ترسی ندارم...پس یا علی 

پ.ن.۳: 

الان این خواهرزاده ی وروجکم اومده پیشم و گریه میکنه...دندونش داره میوفته...میگه:خاله!مامانم گفته دندونت بیوفته بزرگ میشی...بهش گفتم: خاله اینکه گریه نداره باید خوشحال باشی که بزرگ میشی...صدای گریه ش رفت تا عرش و گفت: میترسم بخوابم وقتی بیدار شدم اندازه ی شماها شده باشم...الهی خاله ت پیش مرگت بشه..الهی خاله ت دورت بگرده 

پ.ن.4: 

همه چی آرومهههههههههههههههههههههههههههه...شکر خدا

[ 20 - فروردین‌ماه - 1390 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ MA ]

[ 30 نظر ]