X
تبلیغات
نماشا
رایتل

.... ارشد هوش مصنوعی ....

..:::مث تمبر به هدفی که داری بچسب:::..سال ۱۳۹۵ سال برآورده شدن آرزوها.... علم،پناه و عزت و راهنماست.امام علی(ع)

یک سال گذشت...

سلام خدمت تمام دوستان 

شرمنده بابت اینکه کم مینویسم... 

هیچوقت باورم نمیشد یه روز از شبکه و مطالب مربوط به شبکه بدم بیاد.نمیدونم بخاطر اینکه خودمو مجبور میکردم اصفهانو فراموش کنم و شرایط جدیدمو بپذیرم بود یا هر چیز دیگه ک من نمیدونم... 

همیشه با خودم میگفتم حکمت اون تصادف چی بود؟هیچوقت نمیخاستم جنبه بد این حادثه رو ببینم اما ... وقتی الان مث بقیه حس و حال گردش و تفریح ندارم و از نشستن تو ماشین میترسم....وقتی دارم تو دانشگاه و رشته ی درس میخونم ک هیچوقت به ذهنم خطور نمیکرد...وقتیکه دیگه مث قبل با خدای خودم درددل نمیکنم و فقط و فقط کارم شده گله گله گله...وقتیکه... 

چاره ای ندارم ک جنبه بدش رو ببینم... 

سال جدید داره میاد و بقول بزرگترا و مامان بزرگا سالی ک با شنبه شروع بشه خوش یمن هست اما من هیچ حس و حالی ندارم... 

خودمو با فکر کردن ب چیدن یه سفره هفت سین ساده و قشنگ سرگرم کردم.امسال سر سفره میخام به تک تک اعضای خانواده م یه یادگاری بدم.سفارش دادم واسم آماده کنن حتما براتون عکس یک نمونه شو تو وبم میزارم. 

از گله  شکایت بگذریم با اینکه به هوش مصوعی علاقه نداشتم اما مباحث جدید و شیرینش داره منو جذب خودش میکنه بخصوص مبحث سیگنال گفتار...برای منکه گرایشم نرم افزار بوده و سیگنال نخوندم یه خورده سخت هست اما نشد نداره بنظرم بهتر از مبحث پردازش تصویره هرچند هنو واحد پردازش تصویر بر نداشتمو گذاشتمش برا ترم بعد... 

ایکاش حرف بابامو گوش میدادم و بجای اینکه این سالها نشستم برا دولتی شبکه خوندم ک امکان ادامه تحصیل تو شهرهای استانمو نداشت وقت و انرژیمو میزاشتم و برا دولتی هوش مصنوعی میخوندم...ایکاش ایکاش....  

دیروز داشتم به مامانم میگفتم سال اسب با همه ی حس خوبی ک از اولش داشتم اما هیچ خوبی برا من نداشت...اما یادم رفت 10 اردیبهشت شب اول ماه مبارک رجب به لطف پروردگار من و پدر و برادر و زن برادرم از اون تصادف جان سالم بدر بردیم...اما باور کنید تقصیر من نیست هنو نتونستم اون صحنه رو فراموش کنم فقط خدا میدونه وقتی تو ماشین میشینم چقد عذاب میکشم و تا سر حد سکته پیش میرم و ترس تصادف ولم نکرده هنوز... 

برا آخرین صحبتای سال 93 خودم نمیدونم چی بگم.فقط امیدوارم این آخرین روزای سال 93 برای همه تون خوش یمن و با برکت باشه و آغاز خوشی باشه برای شروع سال جدید سال 1394... 

امسال تونستم به دلم و خواست ش غلبه کنم. 

باورم شد میشه فراموش کرد... 

میشه به هیچی و هیچکس فکر نکرد... 

واقعا میگم میون اینهمه حس های بدی که این چند وقته ولم نکرده اما حس زیبایی نسبت ب سال جدیدی ک داره میاد دارم...نمیدونم چرا نمیتونم مث قبل پر انرژی باشم نمیتونم نمیتونم.... 

روز چهار شنبه با دوستم برگشتم سمت خوابگام.همینکه از ماشینش پیاده شدم متوجه شد بخاطر حرفایی ک تو راه زدیم دلم گرفته.اشاره کرد برگردم بشینم تو ماشین...گفت:بشین میخام ببرم دورت بدم و یه بستنی مهمونت کنم تا روحیه ت عوض شه... واقعا خوش گذشت...

اون لحظه بخاطر بودن و داشتن اون دوستی ک مث خواهر خودم برام عزیزه از خدا شاکر بودم .... 

ماندانای عزیزم میدونم میای این مطالبو میخونی خیلی خیلی دوست دارم و خدارو شکر میکنم تو رو سر راهم قرار داد...  

واقعا نمیتونم ادامه بدم... 

برای همه تون بهترینا در سال جدید آرزو دارم 

لحظه تحویل سال منو یاد کنید ک دعای خیرتون و آرامش این دلم خیلی نیاز دارم 

حق نگهدارتون 

یاعلی

[ 17 - اسفند‌ماه - 1393 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ MA ]

[ 2 نظر ]